X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه سکوت

سکوت آدمی فقدان جهان و خداست.......فریاد را تصویر کن!

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

 


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: شنبه 20 مهر 1392 ساعت 23:18 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 1 نظر

شب تولد من

صب ساعت 8و45 دقیقه به زور خودمو از رختخواب میکشم بیرون. پتوی قرمز بختک شده و راه نفسمو بسته. آخرش من غالب می شم.تا به خودم بیام ساعت نزدیک 9و نیم شده و من هنوز لبه تخت سردم نشستم. سرمو شونه می کنم و با هزار زحمت رو دوتا پام می ایستم.وزن قدمام دارن راهو طولانی تر می کنن.بالاخره دم در میرسم.دمپاییامو عوض می کنم و تازه می فهمم در حال انفجارم. پاهام جون می گیره.بدترین حالت همینه که برسی دم دستشویی و ببینی خدمتکار جوهر نمکو خالی کرده تو دستشویی. بدو بدو میرم طبقه پایین........ 

دیگه از خواب بیدار شدم. صبحونه رو که میخورم به خودم انرژی میدم و میز 60 سانتی رو میزارم جلوم تا روش تحقیقو تا آخر صفحه 100 ی سره بخونم. میز وقتی کادو تولد باشه از یکی عزیزترینات باید انگیزه بده دیگه. به صفحه 10 نرسیده باز سیری در عالم هپروت دارم.ساعت 5 بعدازظهر....همون صفحه ده.....کتابخونه روبروی آشپزخونه بهترین ایده برا درس خوندنه اگه با ملودی شکستن لیوان باشه که محشره...حداقل نمیزاره زیادی در عوالم سیر کنی.قیریچ.....قاراچ.....صدای صندلی روح و روانمو خط خطی کرده....ویبره گوشیم منو به خودم میاره.....ی دوست که جدیدا تو خوابگاه روبرویی کشفش کردم پیام داده چیکاره ای؟ میخوام جوابشو بدم که باز همراه اول وارد کار میشه و آنتنا میره.بعد 20 دقیقه ای پیامم میره.خوابگاه..چطور؟ شب تولدته بریم ی چرخی بزنیم......خیلی خوشحال کنندس این پیام....بدو از کتابخونه میام بیرون و همون لباس چروکامو با مقنعه مشکی که دم دستمه می پوشم و می پرم پایین در خوابگاشون....دختر سبز پوش از در میاد بیرون...چن دقیقه بعد نفر سوم هم میاد.....وای دوستی که خیلی وقته ندیدمش....دومین اتفاق خوب.....کل پارک لاله رو میچرخیم و از روبروی سینما 4 بعدی سر در میاریم.....دو تا مرد بلال فروش سه تا آدم شکمو رو جذب بلالیا و آتیششون می کنن.......از عجایب خلقت اینه که به جای سه تا بلالی،4 تا بزاری رو آتیش و اصلا نفهمی که اینا چهارتاس....چهارمی میشه اشانتیون بلال فروش.سفت ترین بلالی عمرم خیلی چسبید، سومین اتفاق خوب......تا سر میدون میایم و بعد میشیم دو نفر.....هوا تاریک و سرد شده تو راه برگشت فروشگاه فرهنگ چشمک میزنه باید به اونجام ی سرکی بزنیم. مث دوتا آدم فیلسوف به تمام کتابا نگاه کردیم و فکرمون به تنها چیزی که نبود همون کتابا بود....من که اینجوری بودم.....جلوی در خوابگاه باز حرفامون تموم نشده که در خوابگاهو ی نفر باز میکنه...بهانه ای برای خلاصه کردن حرف................................................................... 

این یعنی شب تولدی که شاید براش خیلی برنامه های دیگه داشتی و همشون خراب شده...ولی درست همون موقع ی کسی از ی جایی برات میشه ی سورپرایز بزرگ....یک شب تولد نو، غافلگیرانه...........عالی.

تاریخ ارسال: شنبه 20 مهر 1392 ساعت 22:42 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 2 نظر

زندگی خوابگاهی

ی وقتایی دلت میگیره،  

میخوای گریه کنی ولی اشکتم در نمیاد، 

 انگار همه دنیا رو سرت خراب شده....نمیدونی چت هست. کاش حداقل میدونستی....... 

حتی دلت نمیخواد ریخت هیچکسو ببینی ....   

همه اینا مرض خوابگاهه. این جدیدترین اکتشاف زندگی خوابگاهیمه.....

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 18 مهر 1392 ساعت 23:00 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 2 نظر

فریاد را تصویر کن

 سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛ 

سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد 

و غریو پیروزمندانه ی قحط؛ 

همچنان که سکوت آفتاب 

ظلمات است. 

امّا سکوت آدمی فقدان جهان و خداست.  

فریاد را تصویر کن! 

عصر مرا تصویر کن … 

در منحنی تازیانه به نیشخطّ رنج؛ 

همسایه ی مرا 

بیگانه با امید و خدا؛ 

و حرمت ما را 

که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته. 

 

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم 

و آن نگفتیم 

که به کار اید، 

چرا که تنها یک سُخن، یک سخن در میانه نبود: 

آزادی

ما نگفتیم 

تو تصویرش کن

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 18 مهر 1392 ساعت 00:41 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 1 نظر