X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه سکوت

سکوت آدمی فقدان جهان و خداست.......فریاد را تصویر کن!

نیست در جهان

بچه که بودم...

اون زمانایی که بازی با سبیل بابا شیرین ترین بازی بود، اون وقتایی که سربازی داداش برام سفر اروپا بود و سوغاتیش تحفه فرنگ، بارونی آبی آبجی بزرگه از هر چیزی گرم تر بود، ساعت مچی مامان از هر ساعتی کوک تر بود، نقاشی مداد رنگی آبجی سومی تابلوی مونالیزا بود، تو آغوش آبجی دومی که یکمی تپل بود بهترین رختخواب بود، چادر مامانو گرفتن و به بازرچه رفتن اندازه ی سفر هشتاد روزه دور دنیا میچسبید، جلوی دوچرخه داداش دومی نشستن و اوج سرعتو تجربه کردن اندازه سوار شدن آپولو بود، سوار تاب شدن و هل دادن داداش بزرگه خودش ی رنجر بود که هیچکس تجربش نکرده، اونوقتایی که اون دختر بابا که اسمش نیست در جهان بود تمام غصه ی من بود.......

تمام از دست دادنام خلاصه میشد توی چن دقیقه ای که خیلی زود تموم می شد و دوباره همین که میفهمیدم نیست در جهان یعنی کسی که وجود خارجی نداره، تمام نبودن هام دوباره بودن می شد، تمام دنیا مال من ی نفر بود،

کاش هنوزم میشد دنبال چادر مامانو بگیرم و با همون دمپایی پلاستیکیا برم کیم دوقلو بخرم،

کاش الانم وقتی حس میکردم چیزی که متعلق به من و قلب منه با چشم به هم زدنی برمیگشت،

کاش بازم میفهمیدم کسی که جامو گرفته واقعا اسمش نیست در جهانه،

کاش تمام آرزوهای من، تمام کاش های من نیست در جهان نبودن..

ر

تاریخ ارسال: شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 01:12 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.