X
تبلیغات
رایتل

یک لحظه سکوت

سکوت آدمی فقدان جهان و خداست.......فریاد را تصویر کن!

آنشرلی

  

 

" آنه "تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟

وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت

از تنهایی معصومانه ی دستهایت

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلال دریاچه ی نقره ای نهفته بود

" آنه" اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی 

و اینک " آنه" شکفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار توست

تاریخ ارسال: چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 13:53 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 3 نظر

هزیان نیمه شب

صدای جاروی رفتگر بر روی آسفالت  

آسفالت خسته از گام های تکراری

صدای سکوت مبهم امشب  

تمام تاریکی شب با صدای جیغ یک زن

صدای نفس های اجباری  

اجبار زندگی، قانون زندگی

صدای ضربان جامانده از زمان 

زمان گستاخ بی افسار 

صدای این دل بی ادعای تنها

و تمام تنهایی تنها بودن و نبودن

تمام فکرهای فارغ از تنهایی  

و صدای این معادله بی پاسخ  

فقط یک جواب خواهد داشت  

.

تنها نخواهم ماند .......................... 

خیالم از تمام نبودش مالامال است.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 00:24 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 4 نظر

مژده آمدنت

امشب تمام درختان خیابان نظاره گرم بودند.خداحافظ در دهانم یخ بسته بود.هنگام حرکت پیکان سبز ناتمام ماند . صورت را که برمیگردانم شش دنگ حواس جم شده ام که اشکایم سر جایشان بمانند.چراغ های سبز هم قرمز شده اند.پاهایم توان کشیدنم را ندارند.سرمای هوا عجب پیوند دهنده ایست. پیوند دهنده تمام بی وصالی ها.....سنگفرشهای خیابان هم به سخره گرفته اند مرا.تعداد گام ننهاده را به رویم می آورند.جاده تا بحال به این بلندی نبود.قرنی راه میروم و پوزخند تمام صندلی های سنگی را می بینم. همه نشانه ام رفته اند.میخواهند همانجا درجا بزنم. 

اما همچنان می جنگم ..............تا همه بدانند تو بار دیگر خواهی آمد.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 15 آبان 1392 ساعت 19:44 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 3 نظر

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

 


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: شنبه 20 مهر 1392 ساعت 23:18 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 1 نظر

شب تولد من

صب ساعت 8و45 دقیقه به زور خودمو از رختخواب میکشم بیرون. پتوی قرمز بختک شده و راه نفسمو بسته. آخرش من غالب می شم.تا به خودم بیام ساعت نزدیک 9و نیم شده و من هنوز لبه تخت سردم نشستم. سرمو شونه می کنم و با هزار زحمت رو دوتا پام می ایستم.وزن قدمام دارن راهو طولانی تر می کنن.بالاخره دم در میرسم.دمپاییامو عوض می کنم و تازه می فهمم در حال انفجارم. پاهام جون می گیره.بدترین حالت همینه که برسی دم دستشویی و ببینی خدمتکار جوهر نمکو خالی کرده تو دستشویی. بدو بدو میرم طبقه پایین........ 

دیگه از خواب بیدار شدم. صبحونه رو که میخورم به خودم انرژی میدم و میز 60 سانتی رو میزارم جلوم تا روش تحقیقو تا آخر صفحه 100 ی سره بخونم. میز وقتی کادو تولد باشه از یکی عزیزترینات باید انگیزه بده دیگه. به صفحه 10 نرسیده باز سیری در عالم هپروت دارم.ساعت 5 بعدازظهر....همون صفحه ده.....کتابخونه روبروی آشپزخونه بهترین ایده برا درس خوندنه اگه با ملودی شکستن لیوان باشه که محشره...حداقل نمیزاره زیادی در عوالم سیر کنی.قیریچ.....قاراچ.....صدای صندلی روح و روانمو خط خطی کرده....ویبره گوشیم منو به خودم میاره.....ی دوست که جدیدا تو خوابگاه روبرویی کشفش کردم پیام داده چیکاره ای؟ میخوام جوابشو بدم که باز همراه اول وارد کار میشه و آنتنا میره.بعد 20 دقیقه ای پیامم میره.خوابگاه..چطور؟ شب تولدته بریم ی چرخی بزنیم......خیلی خوشحال کنندس این پیام....بدو از کتابخونه میام بیرون و همون لباس چروکامو با مقنعه مشکی که دم دستمه می پوشم و می پرم پایین در خوابگاشون....دختر سبز پوش از در میاد بیرون...چن دقیقه بعد نفر سوم هم میاد.....وای دوستی که خیلی وقته ندیدمش....دومین اتفاق خوب.....کل پارک لاله رو میچرخیم و از روبروی سینما 4 بعدی سر در میاریم.....دو تا مرد بلال فروش سه تا آدم شکمو رو جذب بلالیا و آتیششون می کنن.......از عجایب خلقت اینه که به جای سه تا بلالی،4 تا بزاری رو آتیش و اصلا نفهمی که اینا چهارتاس....چهارمی میشه اشانتیون بلال فروش.سفت ترین بلالی عمرم خیلی چسبید، سومین اتفاق خوب......تا سر میدون میایم و بعد میشیم دو نفر.....هوا تاریک و سرد شده تو راه برگشت فروشگاه فرهنگ چشمک میزنه باید به اونجام ی سرکی بزنیم. مث دوتا آدم فیلسوف به تمام کتابا نگاه کردیم و فکرمون به تنها چیزی که نبود همون کتابا بود....من که اینجوری بودم.....جلوی در خوابگاه باز حرفامون تموم نشده که در خوابگاهو ی نفر باز میکنه...بهانه ای برای خلاصه کردن حرف................................................................... 

این یعنی شب تولدی که شاید براش خیلی برنامه های دیگه داشتی و همشون خراب شده...ولی درست همون موقع ی کسی از ی جایی برات میشه ی سورپرایز بزرگ....یک شب تولد نو، غافلگیرانه...........عالی.

تاریخ ارسال: شنبه 20 مهر 1392 ساعت 22:42 | نویسنده: رهگذر | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 22 )
<<   1     2     3      4      5   >>
صفحات